Gray Days & Red Moments

My daily Inner feelings

 
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱  

دوستان ما نقل مکان کردیم به http://pendarnabipour.com/weblog/
اما مهر این وبلاگ را در دل داریم.
به امید لحظات سرخ


اتفاقات خاطره انگیز
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦  

نکات عجیبی وجود داره که همیشه هست، اتفاقی که می افته اینه که چند وقت یه بار فقط یادآوری می شه. هر چه جلوتر می رم به این نتیجه می رسم که تمام فلاسفه ای که راجع به چرخه ی زندگی و دایره و این دسته بحثا نظر دادن درست گفتن. روند چرخه ای و تکاملی اتفاقا هم کاملا یه چیزیه مثل طبیعت، همونی که تو کتاب علوم سوم دبستان خوندیم، موجود زنده بدنیا میاد، از گیاه و اینجور چیزا تغذیه می کنه، می میره، خاک میشه، دوباره گیاه می شه و برو تا آخر.
فقط فرقش اینه که اصولا اتفاق ها چون برای انسان می افتن (یعنی انسان مکالمات و رفتارهای همنوعاشو در طول زمان اتفاق تلقی می کنه و مثلا تمساح اینطور نیست!) و انسان خاطره و عقل داره، توی تابلوی ذهنش نقش بجا می ذاره. اون آدمه هم میره و خاکش تبدیل به مثلا قارچ می شه، اما یه چیزی یه جایی تو یه روحی یا حالا هر چی ثبت شده که ما الان بهش می گیم اتفاق خاطره انگیز.
برای درک بیشتر یاد فیلمای هالیودی و درام بیفتین و رابطه های مثلا عاشق و معشوقی در پس زمان، یا والد و فرزندی و سوالات هویتی و از این دسته که خوراک فیلماس چون همه حداقل یکی دو تا ازین دغدقه ها دارن، پس فیلم هم فروش میره...
بگزریم، داستان سر اینه که این اتفاقا خیلی جاها اتفاقایی هستن که اتفاقای درستین و اصولا رو به بهبود می تونن بذارن،‌ اما جای غلطی از خط زمان اتفاق می افتن، یا مثلا بین افراد غلطی اتفاق می افتن. و وقتی این پدیده پیش میاد، چیزی که به جا می مونه، در صورت غلط بودن از لحاظ زمانی برای خود فرد یه پشیمانی دائمی به جا می ذاره و در صورت اینکه بین افراد غلط اتفاق بیفته چیزی که پیش میاد اینه: هیچ چیز بطور استاندارد سر جاش قرار نمی گیره. اما این خودش باعث می شه یه راه دوم بوجود بیاد که درصد بهتر بودن یا درست بودنش دقیقا ۵٠%میشه.
حالا داستان هویت ما هم مثل اینکه خیال نداره تموم شه. هی صورت مساله جدید براش پیش میاد. البته بعد از مرحله ی اول و اصولا حل شدن اولین سوال، بقیه ی صورت مساله ها هم می تونه با همون دسته جواب حل بشه، اما چیزی که باقی می مونه همون اتفاق خاطره انگیز تو روح آدمه که مبتنی بر زمان نیست.
بهتره هممون خودمونو تو همون دایره هه فرض کنیم. دایره ی زندگی که یه لحظه هم وای نمیسه حالت جا بیاد. عینهو ماشین رختشویی می چرخی توش... ولی در کل حال میده! 

درینجا از از اساتید جا داره یه verse شعر نقل کنم که فکر کنم تا حال ٢۵١ بار تو این بلاگ و جاهای دیگه نوشتمش و اون چیزی نیست جز:

 Someone sent the promised land
And I grabbed it with both hands
Now I'm the man on the inside looking out

 


No one knows I'm gone
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱  

Tom 

 

hell above and heaven below
all the trees are gone
the rain makes such a lovely sound
to those who're six feet underground
the leaves will bury every year
and no one knows I'm gone
leave me golden tell me dark
hide from Graveyard John
the moon is full here every night
and I can bathe here in his light
the leaves will bury every year
and no one knows I'm gone

 

a song by Tom Waits

From Alice album

comments: Alice is the most Bitterfull album in Tom Waits's Resume and this song specially is kinda weird to me.

 


ایران!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱  
زندگی تو ایران٬ جمله ای نیست که دیگه بشه بهش افتخار کرد درسته؟
سوختن و ساختن٬ می تونه مصرع دوم این بیت باشه! نمی دونم افرادی که بیرون از ایران زندگی می کنن چقدر بتونن این نوشته رو درک کنن... یا شاید چند سال دیگه ی خود من٬ هم همینطور. اما مطمئنم از نوشتم هیچوقت پشیمون نمی شم. انگلیسی زبان ها یه اصطلاحی دارن که ما تو فارسی مشابهش رو نداریم و خیلی بدرد این حال من می خوره و اون چیزی نیست جر Living in Iran SUX!
زمانی بود که ما مردمان متوسط الحال از وجود دولت رنجور بودیم و شاکی٬‌ اما وقتی این حس رو نسبت به ملت هم بکنی٬ تقریبا امیدی به کشورت نداری٬ ملتی که تو رو با عقده ها و طمع می درند. شاید وقتی دارم به شبکه های ماهواره ای ایرانی گوش می دم انقدر عبارت نقض حقوق اولیه ی بشر در ایران رو توش می شنوم دیگه بهشون اهمیت نمی دم و فکر میکنم بسه بابا چقدر چرت می گن. اما این واقعیت خیلی ملموسیه.
... یه رفتار وجود داره بنام تحمل کردن٬‌ و یه رفتار دیگه بنام خسته شدن. فکر میکنم الان در دوران خسته شدنم.
نباید سریال F.R.I.E.N.D.S رو تماشا کنم. حالم رو خوب میکنه٬ ولی چشم و گوشم رو باز میکنه. نسبت به چی؟ به زندگی عادی کردن! منم دیوانه ام ها خدایی چه کاریه!
شاعري بايد بميرد
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

حالا دادگاه ساكت شده،‌ اما كيست كه اعتراف كند.
درست است كه تو ما را لو داده اي؟ جواب آري ست.
پس فهرست جرائمم را بخوانيد،
براي بخشش طلب مي كنم، ‌بخششي كه شما عاشق جواب كردنش هستيد.
تمام بانوان نمناك مي شوند،‌ و قاضي چاره اي ندارد،
شاعري بخاطر دروغ در صدايش بايد بميرد.

و ازتان متشكرم،‌ متشكرم براي انجام وظيفه تان،
شما حافظان حقيقت، شما نگهبانان زيبايي.
ديدگاه شما درست است، ديدگاه من غلط،
متاسفم كه هوا را با ترانه ام لكه دار كردم.


آه، شب ضمخت و ابريست،‌ دفاع من مخفيست
در لباس يك زن دوست دارم بخشيدن را،
در حلقه هاي ابريشمي اش، در مفصل رانش،
جايي كه بايد در آنجا تمناي پنهانيِ زيبايي را بكنم*
اوه شب بخير، شب بخير، شبهايم در پس هم،
شبم در پس شبي ديگر، در پس شبي ديگر، در پس شبي ديگر

خيلي متاسفم كه به حرفهايتان گوش ميدهم،
عينكهاي آفتابي محافظتان با شما چنين كرده.
اينها راههاي معطل كردن است برايشان، راههاي رسوا كردن،
زانوانشان در تخمهايت مي كوبد و مشتشان به صورتت.
آري و دراز باد عمر دولت، هر كسي كه آنرا ساخته.
قربان، به خدا من چيزي نديدم، فقط داشتم دير به خانه بر مي گشتم.


*عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد



گويا شاعران در سراسر دنيا از چيزي مشترك رنج مي برند! ترانه اي كه ترجمه كردم از شاعر كانادايي
Leonard Cohen بود. شاعري بايد بميرد. پاورقي اي كه مي بينيد از نظر من شباهت اين قسمت را به قسمتي از شعر در اين بن بست احمد شاملو نشان مي دهد. حتي فكر مي كنم اين دو شاعر سعي در بيان مطلبي مشترك در كل شعر داشته اند. كمي هم عجيب است، شاعري با آن شرايط و اين شرايط حرفي مشترك را مي زنند. حرفي كه ورد زبان نسل ما شده. گويي همه مان بدنبال جايي براي نهان كردن عشق و تمناي پنهاني آن هستيم. طوري كه آنرا ازمان نگيرند.


 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥  

عشق را کودکانه طلب می کنی٬
وقتی زهرش تو را مبتلا می کند.
چه بطلان پر باریست معتادانه گام نهادن
در این راه نا هموار و هموار.
و چه شوخي جدی ییست
لغزیدن قلب٬ با نگاهی٬ درون سینه ی سردم
در این زمستان سگی.


The Good
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱  

 The Good is ALWAYS yet to come!


مارتا
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱  

طی تحقیقات اخیرم٬! تمام Singer-Songwriter های کار درست٬‌دست کم یکی دو تا Love Song درست و حسابی دارن که معمولا هم برای فرد خاصی نوشته شدن و اسم آهنگ دقیقا اسم طرفه! (و این تابلو بازی بنظرم خیلی بجا می تونه باشه)
شعری که از ترانه Martha از Tom Waits انتخاب کردم تقریبا از سوزناکترین ترانه های تام ویتزه. در واقع شما بیشتر تام ویتز رو بخاطر صدای خاص و خشن و شخصیت منحصر بفرد و کمیکش ممکنه به خاطر بسپارین. ولی چیزی که واقعا تو دل مخاطبهای کاراش رخنه می کنه همین سوزناکی عجیب غریبشه که کم و زیاد٬ در درجه ی اول یا دوم٬‌موقع برخورد با کار ‌به نظر میاد.

 

مارتا 
 

تلفنچي، لطفا شماره رو بگو:
خيلي سال گذشته.
يعني ممكنه وقتي دارم جلوي اشكامو مي گيرم،
صداي قديمي منو بشناسه؟
سلام، ‌سلام، تو مارتايي؟
منم، "تام فراست"،
دارم از راه دور تلفن مي كنم،
نگران هزينش نباش.
چون الان چهل سال يا بيشتر گذشته،
مارتا خواهش مي كنم بهم زنگ بزن،
بيا بريم بيرون قهوه بخوريم،
اونوقت مي تونيم راجع به همه چي حرف بزنيم.

اون روزا،‌روزاي گلهاي سرخ بود،
روزاي شعر و نثر و مارتا
همه چيزم تو بودي و همه چيزت من بودم.
فرداهايي وجود نداشت،
غم و اندوهمون رو جمع و جور كرديم
و براي يه روز باروني نگهشون داشتيم.

حالا احساس مي كنم خيلي پبرتر شدم،
تو هم خيلي پير شدي،
شوهرت چطوره؟
بچه هات خوبن؟
مي دونستي منم ازدواج كردم؟
خوش شانسي آوردي كه يكيو پيدا كردي،
كه بهت احساس امنيت بده،
چون ما اون موقع خيلي جوون و سبك مغز بوديم

اما حالا ديگه بالغ شديم.


اون روزا،‌روزاي گلهاي سرخ بود،
روزاي شعر و نثر و مارتا
همه چيزم تو بودي و همه چيزت من بودم.
فرداهايي وجود نداشت،
غم و اندوهمون رو جمع و جور كرديم
و براي يه روز باروني نگهشون داشتيم.

اون زمونا هميشه في البداهه بودم،
فكر كنم هنوزم باشم،
و تنها چيزي كه ارزش داشت،

اين بود كه يه مرد باشم.
فكر كنم بودن ما با هم
هرگز امكان پذير نبوده.
... مارتا... مارتا
من عاشقتم مگه نمي بيني؟

اون روزا،‌روزاي گلهاي سرخ بود،
روزاي شعر و نثر و مارتا
همه چيزم تو بودي و همه چيزت من بودم.
فرداهايي وجود نداشت،
غم و اندوهمون رو جمع و جور كرديم
و براي يه روز باروني نگهشون داشتيم. 
 

و يادمه،‌ غروبهاي بي سر و صدا رو
كه كنارت وول ميزدم ...


پرشين بلاگ
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  

هر چقدر که بخوام راجع به علاقم نسبت به پرشین بلاگ دات کام و دات آی آر و دات شیمپل بنویسم٬ باز هم در کلمات نمی گنجه!
نمی دونم باز هم از این بلاگ استفاده می کنم یا نه. فعلا که سایت خودم هنوز ۲ سال و نمیه آپدیت نشده!‌ تا باشد نفسی و بماند رمقی ...


غروب جمعه
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳  

سالهاست که غروبهای جمعه این سوال را در ذهنم ایجاد می کنند.
((چه چیزی این دقایق مهلک را تا این حد عجیب٬ آرام٬ غمبار و واقعی می سازد؟))
مطمئنم این قسمت از زمان٬ دارای روح و شخصیت است.
روحی که تقریبا هر هفته با روح من میامیزد تا بیادم آرد ناچیزی و انفراد بشر را در خود.